تبلیغات
همه چیز


نویسندگان
آمار بازدید
کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
درباره ما

...دریا آبی نیست این رنگ آسمانه که روی دریا می افتد من گول نمی خورم...
ایجاد کننده وبلاگ : فرزین عقبایی



نویسنده: فرزین عقبایی |
شنبه 17 تیر 1391 |

داستان خواندنی ویولونیست
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمیکردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرندآن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه بازمیگردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند خندیدند به خاطراتشان فکر کردند
سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی ۳۵ ساله بود کارش تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در همین حال و احوال تشویق بی امان مردم همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود ۳۰۰ نفر بودند نفری ۵ دلار داد و سپس درحالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان بگویند اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست ۳۵ ساله کسی نیست جز جاشوا بل یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که ۳ روز قبل بلیت کنسرتش هرکدام ۱۰۰ دلار به فروش رفته بود فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت من فرزند فقرم آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام
به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود را میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم





آخرین مطالب

» سختی را آسان بگیریم ( پنجشنبه 18 آبان 1391 )
» کودک قهرمانی که یک دست نداشت ( پنجشنبه 18 آبان 1391 )
» 10 کلید رسیدن به آرامش ( چهارشنبه 5 مهر 1391 )
» موفقیت ( چهارشنبه 5 مهر 1391 )
» خاطرات زمستان را به بهار نیاور ( دوشنبه 3 مهر 1391 )
» شیطان و فرعون ( دوشنبه 3 مهر 1391 )
» عیب کوچولوی عروس ( دوشنبه 3 مهر 1391 )
» آیا می‌‌دانستید؟... ( سه شنبه 20 تیر 1391 )
» تست بسیار جالب : این بازی بطرز شگفت آوری دقیق خواهد بود ( دوشنبه 19 تیر 1391 )
» داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند ( دوشنبه 19 تیر 1391 )
» داستان مرد پولدار و مسئول خیریه ( دوشنبه 19 تیر 1391 )
» آرزوی کافی برای تو می‌کنم! ( دوشنبه 19 تیر 1391 )
» شاهنامه ( یکشنبه 18 تیر 1391 )
» ویولونیست ( شنبه 17 تیر 1391 )
» طعم هدیه ( شنبه 17 تیر 1391 )
» عروسک و دختر بچه ( شنبه 17 تیر 1391 )
» مرد و رمال ( شنبه 17 تیر 1391 )
» افزایش آمار بلاگ شما ( سه شنبه 13 تیر 1391 )
» گلچین آموزشی_ترفند ها_اخبار جالب_طنز و دیدنی ( سه شنبه 13 تیر 1391 )
» جوک خنده دار sms ( دوشنبه 12 تیر 1391 )
» سر کاری ( دوشنبه 8 خرداد 1391 )
» عمل به قول ( دوشنبه 1 خرداد 1391 )
» مفهوم عشق ( شنبه 30 اردیبهشت 1391 )
» خدا همیشه هست باورش کن ( شنبه 30 اردیبهشت 1391 )
» آخرین حرف ( شنبه 30 اردیبهشت 1391 )
» دعای زن ( شنبه 30 اردیبهشت 1391 )
» مرد نابینا ( شنبه 30 اردیبهشت 1391 )
» روی سنگ قبرم ننویسید ... ( شنبه 30 اردیبهشت 1391 )
» روی ساحل ( شنبه 30 اردیبهشت 1391 )
» سیب ( شنبه 30 اردیبهشت 1391 )

تمامی حقوق سایت مربوط به علی عقبایی و گروه همه چیز می باشد وحق کپی رایت دارند و باذکر منبع مجاز می با شند